آرشیو برای ژانویه, 2008

ژانویه 29, 2008

آقای آستر عزیز،
یادم نمیاد زمستونی رو که شیشه های خونه انقدر بخار کرده باشه!
دستمو می کشم روی پنجره و از جای دستم بیرون رو نگاه می کنم، حس یخ زدگی رو می شه با همه وجود حس کرد و یه مرتبه لرزم می گیره، ولی با این همه آقای آستر از جای دستم که بیرون رو نگاه می کنم انگار دارم یه تابلوی نقاشی رو نگاه می کنم، هیچ چیزی شبیه به واقعیتش نیست، همه چیز تاب برداشته و رنگ ها پخش شدن و چراغ ها رو هم انگار داری با فیلتر ستاره ای نگاه می کنی!

آقای آستر، امروز هم سرد بود، خیلی سرد، از ماشین که پیاده شدم تا خود کلاس توی شیشه ماشین ها به خودم
نگاه می کردم، آقای آستر عادتمه که هروقت خوشحالم تو هر انعکاسی دنبال خودم می گردم، محکم تر راه می رم و وقتی یه ماشین بی ملاحظه آب و گل می پاشه به شلوار تمیزم اخم و تخم نمی کنم، قیافه م رو هم نمی کنم شبیه به وقتایی که با خودم قهرم، وقتایی که خوشحالم و از خودم خوشحالم نه اینکه از چیزی خوشحال باشم، این موقع ها دوست دارم تا هر جا می خوام برم با لی لی برم و روسری رو شل کنم تا باد بپیچه دور گردنم و موهام رو به هم بپیچه، دوست دارم با همه آدم هایی که می بینم حرف بزنم و آستین هام رو هم بزنم بالا و النگوهام هم بخورن به هم و صدا بدن کلی!
آقای آستر این موقع ها دوست دارم احمقانه ترین کارها رو انجام بدم و خل و چل ترین آدم دنیا بشم و دقیقا همین موقع هاست که به کوله پشتی فکر می کنم و درخت های سرزمین جنوبی …