آقای آستر عزیز،
دوست دارم آدم هایی رو که نمی ترسن خودشون باشن!
شاید که منم به همین خاطره که آروم و قرار ندارم و فقط دنبال یه جایی می گردم که بنویسم!
اون روزی که دفترم رو از اون طرف باز کردم و شروع کردم به نوشتن برای شما فکر کردم این طرف جای محافظه کاری نیست، اون طرف هر چقدر می خوام می تونم غر بزنم به جون زندگی ولی این طرف باید از خودم بنویسم و فکرهایی که معمولا جرات نمی کنم نه اون طرف بنویسم و نه جایی که بقیه می خوننش!
اولش خیلی هیجان انگیر بود آقای آستر، شبیه کشف یک دنیای کاملا جدید بود، یه آدم دیگه، یه دخترک دیگه که فکرهایی داشت که شاید خیلی خارق العاده نبودن ولی مهم بودن برای شناختن دخترکی که اون طرف رو می نوشت!
ولی حالا بعد از 6-7 ماه، ترس اون طرف این طرف رو هم داره می گیره و دخترک داره باز بر می گرده توی سایه ی اون طرف!
بله دیگه، این طوریه آقای آستر!
چرا هیچ وقت هیچ چیزی همون جوری که بوده نمی مونه؟