آقای استر عزیز،
همیشه به این فکر می کردم یه روزی داستان می نویسم، همه قصه هایی که توی اون اتاق زیر شیروانی می ساختم و بازیشون می کردم و سال ها بعد هم منجر شدن به اون دفترایی که الان نمی دونم چند تان درست، 5تا؟ 10 تا؟ 20 تا؟
بعدها فکر نویسندگی رو گذاشتم کنار، به هر حال برای هرکاری یه حداقل استعدادی وجود داره و من استعدادم در به وجود آورن ایده ها بود و نه نوشتنشون … فکر کردم خب شاید بازیگر بشم شاید هم نقاش شاید هم مهندس؟ هر چی می شدم به هر حال معروف و مشهور می شدم، بزرگ و به شدت قابل احترام، زیر سقف های بلند قدم می زدم و اونجوری زندگی می کردم که خودم دلم می خواست و داستان هام برام طرحش رو ریخته بودن …