آقای استر عزیز،
این از اون چیزهاییه که فقط و فقط برای شما می شه نوشت، یعنی در واقع اعتماد به نفسشو ندارم که جای دیگه ای این حرفا رو بزنم یا برای کس دیگه ای تعریفش کنم!
آقای استر این روزا به شدت دچار بدبینی شدم!
می دونین از روزی شروع شد که یه دوستی داشت می گفت که هیچ دوستی و آشناییی نیست که بر پایه ی منافع شخصی نباشه، حالا یه سری بیستر و یه سری کمتر، مثلا فکر می کنی فلانی چرا با تو دوسته؟ یا من چرا با تو دوستم؟ چون الان در حال حاضر برای من یه فایده ای داری که یکی دیگه نداره، به همین سادگی!
بله آقای استر به همین سادگی فلسفه همه دوستی های زندگی بنده رفت زیر سوال، البته اولش متوجه نشدم، چون فکر می کردم من که می دونم این جوریه!
خلاصه گذشت یه مدتی، برحسب تصادف آدمای جدید زیادی همزمان وارد دایره اطرافیانم شدن، یه کم که بیشتر گذشت یه شب وقتی داشتم بر می گشتم خونه متوجه شدم دارم قضاوتشون می کنم، نه که ببینم خوبن یا بد، نه، بلکه مشغول بررسی راه هایی بودم که می تونستن از طریقشون بهم صدمه بزنن و منافع احتمالی که براشون داشتم!!
احمقانه ست، نه؟
آدم هایی که خودم راهشون دادم به زندگیم و به شدت هم دوستشون داشتم رو داشتم فکر می کردم یه سری آدم فرصت طلبن که بعد از یه مدتی مثل دستمال استفاده شدن میندازنت کنار، می گم که احمقانه ست!
اشتباه فکر می کنم تا یه حد زیادی آقای استر، می دونم، ولی این بدبینی رو نمی تونم بذارم کنار و به دوستام هم نمی تونم بگم که ناخودآگاه دارم چه جوری می بینمشون، شاید هم باید بکشم کنار از این دایره دوست داشتنی، شاید که دلتنگی بتونه بدبینی رو کمش کنه یه کم، ولی ، تا حدی دلتنگی رو هم امتحان کردم و به محض اینکه به تجدید روابط فکر می کنم همه فکرهای خودم و حرفا و حرکت های بقیه میاد توی ذهنم و باز می کشم عقب!
دارم عقلمو از دست میدم به نظرم آقای استر!