آرشیو برای می, 2007

اقای استر عزیز، نمی دونم چه حکمتی داره که همیشه ا…

می 27, 2007

اقای استر عزیز،

نمی دونم چه حکمتی داره که همیشه از پیچ کوچه که می پیچم همه درد و بلای دنیا انگار روی سرم خراب می شه، نه که خونه هه باعث غصه باشه، نه، از خودم غصه م می گیره وقتی توی خونه هستم!
و این روزا تقریبا همه وقتم رو توی خونه می گذرونم با دخترکی که براش یه دفتر نقاشی خریدم با مداد رنگی تا شاید از این دنیای عجیب و غریبش که همه ما رو نگران کرده بیاد بیرون!

آقای استر شده که یک صفحه خالی رو باز کنین و یه مرتبه کلمه ها پشت سر هم ردیف بشن و جلو برن و شما از ترس اینکه مبادا فرار کنن، محکم و پشت سر هم بنویسین و فقط وقتی تموم می شه یه نفس راحت بکشین و دوباره به متن نگاه کنین که پر از غلط های تایپی و احتمالا فعل و فاعل های جا افتاده ست… ؟

آقای استر کتاب اتاقی از آن_خود خانوم وولف رو تازه شروع کردم و عاشق اون چند خطی هستم که سیر شکل گرفتن فکر و ناپدید شدنش رو توصیف کرده، اون ذوق و هیجانی که بهش دست میداد همون جور که فکرش پیدا شد و گسترش پیدا کرد و بعد… ناگهان ناپدید شد!

آقای استر تصمیم گرفتم خودم رو عادت بدم تا برای یه مدتی بیشتر به آدم ها نگاه کنم، امروز توی اتوبوس برای اولین بار امتحانش کردم و عجیب سرگرم کننده بود و آخرشب هم سکوت توی تاکسی (که فقط sms زدن من به همش می زد ) که البته زیاد ربطی به نگاه کردن آدما نداشت ولی عجیب مزه داد این ساکت نشستن و حرف نزدن و توی صندلی فرو رفتن و به بیرون نگاه کردن، دلم نمی خواست پیاده بشم و برگردم وسط اون شلوغی!

آقای استر این ناپدید شدن آدم های قصه هاتون رو دوست دارم، اینکه یه مرتبه غیب می شن و انگار هرگز وجود نداشتن و تبدیل به یه آدم جدید می شن، آقای استر عاشق اون فضایی هستم که
به شخصیت ها می دین که توش می تونن دست هاشون رو باز کنن و یه نفس عمیق بکشن و به این فکر کنن که حالا همه عمر رو وقت دارن تا به چیز دیگه ای تبدیل بشن!

فکر می کنم منم یه روزی این کار رو بکنم آقای استر البته اگه شجاعتش رو داشته باشم، حتی برای یک لحظه …