آرشیو برای آوریل, 2007

آقای استرعزیز، یه وقتایی احساس می کنم زیاااااااااا…

آوریل 30, 2007

آقای استرعزیز،
یه وقتایی احساس می کنم زیاااااااااااااااد حرف می زنم، بچه که بودم یادمه عمه جان می گفت بچه قرصاتو بخور، بسه آخه!! :) )

آقای استر می خوام برم یه بسته سیگار بگیرم و بشینم جلوی پنجره وامتحانش کنم، نمی دونم اولین باری که به سرم زد سیگار بکشم کی بود یا حتی سر چی بود، کنجکاوی؟ لجبازی؟ یا جبر زمونه؟؟

آقای استر از وقتی این دنیا رو از روی کاغذام آوردم اینجا، کلمه کم میارم، نمی دونم چی می خوام بنویسم، می ششینم فکر می کنم به اطرافم و می گم خب … امشب از این می نویسم ولی به جز 4 خط کاملا بی ربط و پراکنده چیزی به ذهنم نمی رسه!

امروز داشتم از دوست داشتنی ترین خیابونی که تا حالا دیدم رد می شدم، بازم ایستاده بودن … با اون تابلوهای مسخره ی ایست … دلم
تاپ تاپ می کرد، مثل اون مواقعی که توی مدرسه به سرشون می زد که کیف هامونو بگردن و من دلهره داشتم که مبادا کیف پولم رو پیدا کنن یا کتابی که اون روز برای دوستم آورده بودم یا اون رادیوی کوچکی که باهام بود …

آقای استر باید صبر کرد و دید، دید که دخترای این نسل به چی تبدیل می شن و به کجا می رسن، دخترایی که هر روز برای به شب رسیدن می جنگن …
می دونین آقای استر … افتخار می کنم … به خودم …
و به تک تک این دخترهای مثل خودم!